بی دلیل در راه بودم ! شاید قدم می زدم و سیگار نه سیگار نمی کشیدم ! مدتهاست نمی کشم . کافه
باز بود و شلوغ، داخل شدیم ( یادم رفت با دوستم قدم میزدیم) ! خواستیم سیگاری بگیرانیم ، فرمودند : خیر ! نمیشود
چرا : دستور رسیده ! نکشید ...( با ناراحتی و گرفتگی می گفت ) !
و ما : ای بابا
کافه تئاتر بود . علی آقا فرمودند : حالتون گرفته اس سیگار نمی تونید بکشید آیا ؟
و ما : ...
تشریف ببرید طبقه بالا ولی نگید که من گفتم سیگار بکشید !
رفتیم بالا و همون حال و هوای عجیب کافه تئاتر رو درک کردیم دوباره شاید ! سیگار میگیرانیم و یادم
میاد که ترک کردم ولی یک بار دیگه می کشم و بهترین سیگار عمرم شد ! دیگر نمی شکم ! اون بهترین
خاطره بود !