سلام !
به سوی بی نهایت !
سلام کلبه ی من ؛ عاشقانه امروز در اتش دلم سوختم ،
خاکستر شدم و تو مرا باز هم تماشا کردی ، تو ، او و ...
همه ی طبیعت ، دست به دست هم دادید تا مرا محکوم کنید
و چه عاشقانه من هم شما را یاری دادم تا خودم محکوم شوم ،
بسوزم تا دیگری بتواند زندگی خود را بسازد ، چه لحظات تلخیست
کلبه ی من ، از حالا من و تو همدم و مونس هم خواهیم بود
از حالا جز به تو دردهایم را به هیچ کس نخواهم گفت ، که تهمت به خود زدن چقدر وحشتناک است
اما اشکال ندارد ، من محکم پای حرفم ایستاده ام ، گناهی نکرده ام اما بگذار دیگران
فکر کنند من گناهکارم و به آن دلیل، فراری این روزها شده ام ، ....
..........................................
و اما من عاشقترینم ... کلبه ی من .. می دانی در دلم جز عشق نیست
و حالا تو
امروز من عاشقترینم
امروز من دیوانه ترینم
و حالا شب شده و تو هم مثل من فراری ... "
آری ... من هم ....
تو محکمی ومیتوانی ، تو را خواهم دید ، استوار تر اما لطیف ، محکم تر ایستاده ای و ابرها را نظاره میکنی
و منتظری تا سخاوت آسمان را ببینی ، عشق جاودانه ی من !
+
نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت
0:20 AM  توسط ص.ا.د.ق
|