
بانوی باران ، نیلوفرم ...
سه پاییز از آن پاییز طلایی که میدانی و میدانم چه دوست داشتنی بود ، گذشته و مرور میکنم روزهای بی نظیر پرواز در اوج را ، باتو ، با تو .. اکنون که به گنجیه ی عشقمان می نگری ، میبینی و میبینم که ما جدا نشدنی های سخت ، قفل شده ی ، عاشق ، با رد و بدل شدن یک نگاه و آن داغ که میدانی و میدانم چیست دنیای پوچ را به آتش میکشیم و از گرمای این دستها و آن داغ های دوست داشتنی ست که وقت سرما به زمستان میخندیم و میخندیم که چه تلاشی دارد ما را سرد کند .
" ما " ... چقدر دلپذیر است که دیگر نه من هستم و نه تو و شدیم ما یعنی حتی یک + یک نشد دو ، شد همان یک و حالا من + تو شد یک ، یکی و دیگر شدیم ما و این زیباست ، این واقعا زیباست که یکی شدیم و جدایی دیگر معنای خود را از دست داده است.
دلت را ، دلم ، دلمان آری دل را دعوت میکنم برای ورود به بیست پنجمین روز از سومین ماه فصل عشق و باران ، ... زیر باران دستهایت را محکم و به گرمی عشق می فشارم و لبهایت را پیوند میدهم به جانم و جانت و جان وقتی که میخواهی بگویی که ... وقتی میخواهی شروع به پرواز کنیم نگاهت میکنم و تو قلبم را ... قلب را می بینی که به سخن آمده و میگوید بانوی باران ، نیلوفرم دوستت دارم عاشقانه ، دوستت دارم به همان سوگند زیبای گل سرخ ، دوستت دارم ... و تو باز نگاهم میکنی و من حالا که لبریز از عشقت شده ام باز به سخن خواهم آمد دلم ، دلت ، دل :
بانوی باران ، نیلوفرم ، تولدت ، تولدم ، را تبریک ... ( و ما پرواز کردیم ) میگویم .
بی خیال مهم نیست ، بوی گلی که نیلو خریده بود مستم کرد ولی امروز فهمیدم بوی این گل هم مثل شراب زمینیه ، بوی گل مثل شراب زمینی چند ساعت مستت میکنه تازه لذت آن چنانی نداره اما رایحه دل انگیز نیلو مثل مستی همیشگیه با لذته که همیشه شیرینیش رو حس میکنی و دراوج هستی ... من در اوجم ... من باده نخورده مستم

شروع شد دوباره ۹ ماه گذشت و حالا دوباره باید بارون بازی و دیوونه بازی کنیم ، همیشه پاییز عاشق تر
از من بود ، همیشه یه قدم جلوتر بود ، حالا من اینجا با قلب بیمارم منتظرم برای اولین بارش ....
تبریک میگم .... آغاز عاشق ترین فصل رو

پاییز اگر بود وبارون بدون بهانه و اشک هایی که حالا به اندازه ی دریایی دلم شده به خیابون پناه میبردم ُ وحشیانه سیگار میکشیدم ، امام زاده طاهر که رسیدم روی قبر شاملو ولو می شدم ، فریاد میزدم ! ... به کدامین گناه ؟ !
اما امروز دزدان دریایی مرا به شک انداخته اند ، آیا من غرق شده ام ؟
دومین بسته ی فرهنگی هم میهن شامل صد آواتار
رو آماده کردم که از طریق لینک زیر میتونید
دانلود کنید .
لینک دانلود : http://www.4shared.com/file/50762677/f4fefe54/Avatar.html?dirPwdVerified=f2838e3
از نظر روحی اوضاعم خوب نیست ، انتظار
همیشه سخت بوده و هست و البته انتظار
برای چیزی که امید چندانی نیست ، باید
سخت تر هم باشه ،
آخرین حرف این است
زندگی شیرین است
خود از اینروست اگر می گویم
پایمردی بکنیم
پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بکوبیم سر خصم به سنگ
وین تبهکاران را
بر سر دار بسازیم آونگ
[حمید مصدق]
خسته شدم از شک کردن ! این رو با هم بخونیم ! شایده برای من حداقل مفید باشه !
------------------------
اورفه، بهترین نوازندة عتیق بود. در توصیف سِحر ِ نوایش گفتهاند چنان بوده که درندگان، به شنیدنش به پایش میافتادند. شبی که اورفه، اوریدیس را به زنی گرفت، ماری سمّی همسرش را گزید. اورفه، بنوای سحرانگیز سازش تا پیش پلوتون و بهعالمِ مردگان رفت و باز بههمان نوای سِحرانگیز، پلوتون را متقاعد ساخت تا همسرش را به دنیای انسانها بازگرداند. پلوتون، پذیرفت، ولی شرطی پیش پایش گذاشت: برو، بهاین شرط که هرگز برنگردی و پشت سرت را نگاه نکنی. اورفه میرود؛ ولی در واپسین لحظة خروج برمیگردد و برای اطمینان از حضور اوریدیس و غلبه بر شکّش پشت سر را نگاه میکند. (نکند گم شده باشد؟ هنوز همراهم هست؟) و این، واپسین دیدار بود. دیداری که با نگرانی آغاز شد؛ لحظهای پایید و تمام شد. اطمینان خاطر ِ اورفه، لحظهای بیشتر دوام نیاورد؛ تنها همان دم که اوریدیس را پشت سرش دید.
بی دلیل در راه بودم ! شاید قدم می زدم و سیگار نه سیگار نمی کشیدم ! مدتهاست نمی کشم . کافه
باز بود و شلوغ، داخل شدیم ( یادم رفت با دوستم قدم میزدیم) ! خواستیم سیگاری بگیرانیم ، فرمودند : خیر ! نمیشود
چرا : دستور رسیده ! نکشید ...( با ناراحتی و گرفتگی می گفت ) !
و ما : ای بابا
کافه تئاتر بود . علی آقا فرمودند : حالتون گرفته اس سیگار نمی تونید بکشید آیا ؟
و ما : ...
تشریف ببرید طبقه بالا ولی نگید که من گفتم سیگار بکشید !
رفتیم بالا و همون حال و هوای عجیب کافه تئاتر رو درک کردیم دوباره شاید ! سیگار میگیرانیم و یادم
میاد که ترک کردم ولی یک بار دیگه می کشم و بهترین سیگار عمرم شد ! دیگر نمی شکم ! اون بهترین
خاطره بود !