تبليغاتX
بزرگراه گمشده
سرزمین بی حاصل
دستم را که میگیری ، پرواز میکنم به سوی چشمانت ، پرواز که میکنم ، قطره قطره از عشقت و مهربانیت را می بخشی ، راز لذت بردن از این ها را تو به من آموختی بانوی باران ، ...

بانوی باران ، نیلوفرم ...
سه پاییز از آن پاییز طلایی که میدانی و میدانم چه دوست داشتنی بود ، گذشته و مرور میکنم روزهای بی نظیر پرواز در اوج را ، باتو ، با تو .. اکنون که به گنجیه ی عشقمان می نگری ، میبینی و میبینم که ما جدا نشدنی های سخت ، قفل شده ی ، عاشق ، با رد و بدل شدن یک نگاه و آن داغ که میدانی و میدانم چیست دنیای پوچ را به آتش میکشیم و از گرمای این دستها و آن داغ های دوست داشتنی ست که وقت سرما به زمستان میخندیم و میخندیم که چه تلاشی دارد ما را سرد کند .
" ما " ... چقدر دلپذیر است که دیگر نه من هستم و نه تو و شدیم ما یعنی حتی یک + یک نشد دو ، شد همان یک و حالا من + تو شد یک ، یکی و دیگر شدیم ما و این زیباست ، این واقعا زیباست که یکی شدیم و جدایی دیگر معنای خود را از دست داده است.
دلت را  ، دلم ، دلمان آری دل را دعوت میکنم برای ورود به بیست پنجمین روز از سومین ماه فصل عشق و باران ، ... زیر باران دستهایت را محکم و به گرمی عشق می فشارم و لبهایت را پیوند میدهم به جانم و جانت و جان وقتی که میخواهی بگویی که ... وقتی میخواهی شروع به پرواز کنیم نگاهت میکنم و  تو قلبم را ... قلب را می بینی که به سخن آمده و میگوید بانوی باران ، نیلوفرم دوستت دارم عاشقانه ، دوستت دارم به همان سوگند زیبای گل سرخ ، دوستت دارم ... و تو باز نگاهم میکنی و من حالا که لبریز از عشقت شده ام باز به سخن خواهم آمد دلم ، دلت ، دل : 

بانوی باران ، نیلوفرم ، تولدت ، تولدم ، را تبریک ... ( و ما پرواز کردیم ) میگویم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 0:31 AM  توسط ص.ا.د.ق  | 

سربازهای جمعه رو دوباره دیدم ، دیالوگهای خوبش دوباره قلقکم داد ، جایی از فیلم شعر شاملو از زبان دخترک فیلم ((اندیشه فولادوند)) شنیده میشود ، تکه ای از آن ، این است :
از بودن مکرر بر دار ، خسته ام
حالا شده حکایت من ، ... ترس از بیماری سخت ، جان کندن، از دست دادن برخی از اعضای بدن و از همه مهمتر تشویق نیلو باعث شد ، با هم پیش دکتر برویم ، ... توضیح دادن بیماری برایم مشکل بود ، نیلو اصرار داشت با من وارد اتاق دکتر بشه که  قانعش کردم که توی اتاق نیاد. .. از همان لحظه که دکتر رو دیدم ، میدونستم نمیتونم به همین سادگیا توضیح بدم ، به هر جان کندنی بود ، گفتم ، در مقابل سوالات دکتر هم به سختی جوابگو بودم ، آخرش هم میدونستم درست حسابی نتونستم به دکتر حالی کنم که چه بلایی سرم اومده ، دکتر تشخیص داد عفونت دارم ، یک قرص برایم نوشت و آزمایش ، روی دفترچه نوشت آزمایش اورژانسی ...
شرح ماوقع رو به نیلو گفتم و او ناراحت بود چرا همه چیز رو خوب به دکتر توضیح ندادم ، خودم هم عذاب وجدان گرفتم ...

بی خیال مهم نیست ، بوی گلی که نیلو خریده بود مستم کرد ولی امروز فهمیدم بوی این گل هم مثل شراب زمینیه ، بوی گل مثل شراب زمینی چند ساعت مستت میکنه تازه لذت آن چنانی نداره اما رایحه دل انگیز نیلو مثل مستی همیشگیه با لذته که همیشه شیرینیش رو حس میکنی و دراوج هستی ... من در اوجم ... من باده نخورده مستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 1:0 AM  توسط ص.ا.د.ق  | 

دیروز دوباره افتتاحیه بود افتتاحیه ی حماسه برگ و باد و باران و چه کم بود بارانش اما دل خوش کرده ام به همان اندک اشکی که از چشم ما ( من + تو ) باریدن گرفت ، شوق پاییز ما را دیوانه کرد ، عجب حماسه ای است ، حماسه ی برگ و باد ، وقتی دستی چنان مهربان در دستت باشد و چشمهایی که نوازش میکند قلبی را که گره زده بهم و با پاییز سرودی عجیب میخوانیم ، باد عجب موهبتی است ، آهنگ مینوازد و برگ در میانه ی جمع هنرمندانه می رقصد ، بالاخره اول مهر شد و اولین است که ما (من + تو) گام برداشتیم در اولین روزش ، گاهی زمستانی شدیم اما پاییز تن طلایی چنان ما را در بر گرفت که دوباره پرستو وار پرواز کردیم به اوج و چه زیبا بود لبخندت ، نشد که بگویم جنبش باد و برگ و بارانت مبارک ، نشد که بگویم پاییزت مبارک (گرچه پشت سیم همین دیشب گفتم)

سه برگ به زمین رسید پاییز شد

حالا باران باریدن گرفته و ابر ها در آسمان هستند ، وه که چه  زیباییست ، ابر ها حس لطیفی دارند از جنس عشق و باران و باران ... بیا برویم زیر باران  کام بگیرم از ...  بیا برویم باد ما رو حالی خوش بدهد ، بیا برویم با برگ ها دوست بشوینم ...بیا برویم نیلو ... ای کاش لحظه ی روبرو قابل توصیف بود باد چنان بر چشمانم سیلی می زند که باورم نمیشود ( پنجره ی اتاقم باز است ) و حالا باران باریدن گرفت، در دومین روز پاییز ۸۸ ساعت کمی مانده به یک بعد از ظهر  ... و حالا میتوانم به تو بگویم عیدت مبارک ، بارانت مبارک ....

چند ترانه و شعر پاییزی مناسب با حال و هوای پاییزی و بارانی انتخاب کردم ، بخوانیم و لذت ببریم ، (همه اشعار در ادامه مطلب )

۱. خزان نامه(بخش های مربوط به توصیف پاییز) ... شاعر : م .آزاد
من متولدِ پاييزم،
فصل ِ زردی
فصل ِ بادِ وحشی
فصل ِ شاعرهای پير
فصل ِ نقاشان بی نظير
کس چه می داند!
شايدم بس دلگير!!




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 2:12 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

سلام !

به سوی بی نهایت !

سلام کلبه ی من ؛ عاشقانه امروز در اتش دلم سوختم ،‌
خاکستر شدم و تو مرا باز هم تماشا کردی ، تو ، او و ...
همه ی طبیعت ، دست به دست هم دادید تا مرا محکوم کنید
و چه عاشقانه من هم شما را یاری دادم تا خودم محکوم شوم ،
بسوزم تا دیگری بتواند زندگی خود را بسازد ، چه لحظات تلخیست
کلبه ی من  ، از حالا من و تو همدم و مونس هم خواهیم بود
از حالا جز به تو دردهایم را به هیچ کس نخواهم گفت ،‌ که تهمت به خود زدن چقدر وحشتناک است
اما اشکال ندارد ، من محکم پای حرفم ایستاده ام ، گناهی نکرده ام اما بگذار دیگران
فکر کنند من گناهکارم و به آن دلیل، فراری این روزها شده ام ، ....

..........................................

و اما من عاشقترینم ... کلبه ی من .. می دانی در دلم جز عشق نیست 

و حالا تو
امروز من عاشقترینم
امروز من دیوانه ترینم
و حالا شب شده و تو هم مثل من فراری ... "
آری ... من هم ....
تو محکمی ومیتوانی ، تو را خواهم دید ، استوار تر اما لطیف ، محکم تر ایستاده ای و ابرها را نظاره میکنی
و منتظری تا سخاوت آسمان را ببینی ، عشق جاودانه ی من !
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 0:20 AM  توسط ص.ا.د.ق  | 

 

شروع شد دوباره ۹ ماه گذشت و حالا دوباره باید بارون بازی و دیوونه بازی کنیم ، همیشه پاییز عاشق تر

از من بود ، همیشه یه قدم جلوتر بود ، حالا من اینجا با قلب بیمارم منتظرم برای اولین بارش ....

 

تبریک میگم .... آغاز عاشق ترین فصل رو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 8:7 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

داستان یک صادق

پاییز اگر بود وبارون بدون بهانه و اشک هایی که حالا به اندازه ی دریایی دلم شده به خیابون پناه میبردم ُ وحشیانه سیگار میکشیدم ، امام زاده طاهر که رسیدم روی قبر شاملو ولو می شدم ، فریاد میزدم ! ... به کدامین گناه ؟ !

 اما امروز دزدان دریایی مرا به شک انداخته اند ، آیا من غرق شده ام ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 7:50 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

دومین بسته ی فرهنگی هم میهن شامل صد آواتار

رو آماده کردم که از طریق لینک زیر میتونید

دانلود کنید .

لینک دانلود :  http://www.4shared.com/file/50762677/f4fefe54/Avatar.html?dirPwdVerified=f2838e3

 

 

از نظر روحی اوضاعم خوب نیست ، انتظار

همیشه سخت بوده و هست و البته انتظار

برای چیزی که امید چندانی نیست ، باید 

 سخت تر هم باشه ،

 

آخرین حرف این است
زندگی شیرین است
 خود از اینروست اگر می گویم
 پایمردی بکنیم
پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بکوبیم سر خصم به سنگ
وین تبهکاران را
 بر سر دار بسازیم آونگ

[حمید مصدق]



 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 1:6 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

 

خسته شدم از شک کردن ! این رو با هم بخونیم ! شایده برای من حداقل مفید باشه !

------------------------

اورفه، بهترین نوازندة عتیق بود. در توصیف سِحر ِ نوایش گفته‌اند چنان بوده که درندگان، به شنیدنش به پایش می‌افتادند. شبی که اورفه، اوریدیس را به زنی گرفت، ماری سمّی همسرش را گزید. اورفه، بنوای سحرانگیز سازش تا پیش پلوتون و به‌عالمِ مردگان رفت و باز به‌همان نوای سِحرانگیز، پلوتون را متقاعد ساخت تا همسرش را به دنیای انسانها بازگرداند. پلوتون، پذیرفت، ولی شرطی پیش پایش گذاشت: برو، به‌این شرط که هرگز برنگردی و پشت سرت را نگاه نکنی. اورفه می‌رود؛ ولی در واپسین لحظة خروج برمیگردد و برای اطمینان از حضور اوریدیس و غلبه بر شکّش پشت سر را نگاه می‌کند. (نکند گم شده باشد؟ هنوز همراهم هست؟) و این، واپسین دیدار بود. دیداری که با نگرانی آغاز شد؛ لحظه‌ای پایید و تمام شد. اطمینان خاطر ِ اورفه، لحظه‌ای بیشتر دوام نیاورد؛ تنها همان دم که اوریدیس را پشت سرش دید.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 3:0 AM  توسط ص.ا.د.ق  | 

............

بی دلیل در راه بودم‌ ! شاید قدم می زدم و سیگار نه سیگار نمی کشیدم ! مدتهاست نمی کشم . کافه

باز بود و شلوغ، داخل شدیم ( یادم رفت با دوستم قدم میزدیم) ! خواستیم سیگاری بگیرانیم ، فرمودند : خیر ! نمیشود

چرا : دستور رسیده ! نکشید ...( با ناراحتی و گرفتگی می گفت ) !

و ما : ای بابا

کافه تئاتر بود . علی آقا فرمودند : حالتون گرفته اس سیگار نمی تونید بکشید آیا ؟

و ما : ...

تشریف ببرید طبقه بالا ولی نگید که من گفتم سیگار بکشید !

رفتیم بالا و همون حال و هوای عجیب کافه تئاتر رو درک کردیم دوباره شاید ! سیگار میگیرانیم و یادم

میاد که ترک کردم ولی یک بار دیگه می کشم و بهترین سیگار عمرم شد ! دیگر نمی شکم ! اون بهترین

خاطره بود !

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 6:40 PM  توسط ص.ا.د.ق  |