+
نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت
0:20 AM  توسط ص.ا.د.ق
|
هزار سال دیگر هم گذشت ، اما درب جهنم برای من باز نشد ، صدا کرد پاسخ دادم
گفتم : ...
گفت : کجا ؟
گفتم : بهشت
گفت : هر جا بری آسمون یه رنگه ... !
... پیاده شدم از اسب ، در آغوشش گرفتم و در جهنم با هم سوختیم ، ... و وقتی خوب
سوختیم ، خاکسترش را دیدم به آدمیزاد نمیخورد ، بیچاره دیوانه بود ، صادق بود ...
بهار 87
صادق
سیم باند
از همه جهان راحت ترم ، همین را بگویم که من سیم باندم
این شروع اهنگ سیم باند در آلبوم جبر جغرافیاست که محسن نامجو با همکاری یک شرکت اتریشی
اون رو منتشر کرده ، به جز همین آهنگ سیم باند ، آهنگ های دیگر قبلا اجرا شده است !
لینک دانلود :
-----------------------
این هم متن ترانه ی آهنگ جبر جغرافیا
یک روز از خواب پا می شی,می بینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست,همه رو بردی ز یاد
چند تا موی دیگه ت سفید شد,ای مرد بی اساس
جشن تولد تو باز مجلس عذاس
بریدی از اساس
غوز پشتت بیشتر شد,شونه هات افتاده تر
پیرامونتو ببین با دقت,می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر
این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میایی؟جون مادرت!
این که دستاتو روی سر می ذارن...می ذارن
این که باهات هیچ کاری ندارن...ندارن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که سر به سرت میذارن
این که سر به سرت میذارن
این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی
---------------
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت
11:44 AM  توسط ص.ا.د.ق
|
خسته شدم از شک کردن ! این رو با هم بخونیم ! شایده برای من حداقل مفید باشه !
------------------------
اورفه، بهترین نوازندة عتیق بود. در توصیف سِحر ِ نوایش گفتهاند چنان بوده که درندگان، به شنیدنش به پایش میافتادند. شبی که اورفه، اوریدیس را به زنی گرفت، ماری سمّی همسرش را گزید. اورفه، بنوای سحرانگیز سازش تا پیش پلوتون و بهعالمِ مردگان رفت و باز بههمان نوای سِحرانگیز، پلوتون را متقاعد ساخت تا همسرش را به دنیای انسانها بازگرداند. پلوتون، پذیرفت، ولی شرطی پیش پایش گذاشت: برو، بهاین شرط که هرگز برنگردی و پشت سرت را نگاه نکنی. اورفه میرود؛ ولی در واپسین لحظة خروج برمیگردد و برای اطمینان از حضور اوریدیس و غلبه بر شکّش پشت سر را نگاه میکند. (نکند گم شده باشد؟ هنوز همراهم هست؟) و این، واپسین دیدار بود. دیداری که با نگرانی آغاز شد؛ لحظهای پایید و تمام شد. اطمینان خاطر ِ اورفه، لحظهای بیشتر دوام نیاورد؛ تنها همان دم که اوریدیس را پشت سرش دید.
+
نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت
3:0 AM  توسط ص.ا.د.ق
|
............
بی دلیل در راه بودم ! شاید قدم می زدم و سیگار نه سیگار نمی کشیدم ! مدتهاست نمی کشم . کافه
باز بود و شلوغ، داخل شدیم ( یادم رفت با دوستم قدم میزدیم) ! خواستیم سیگاری بگیرانیم ، فرمودند : خیر ! نمیشود
چرا : دستور رسیده ! نکشید ...( با ناراحتی و گرفتگی می گفت ) !
و ما : ای بابا
کافه تئاتر بود . علی آقا فرمودند : حالتون گرفته اس سیگار نمی تونید بکشید آیا ؟
و ما : ...
تشریف ببرید طبقه بالا ولی نگید که من گفتم سیگار بکشید !
رفتیم بالا و همون حال و هوای عجیب کافه تئاتر رو درک کردیم دوباره شاید ! سیگار میگیرانیم و یادم
میاد که ترک کردم ولی یک بار دیگه می کشم و بهترین سیگار عمرم شد ! دیگر نمی شکم ! اون بهترین
خاطره بود !
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت
6:40 PM  توسط ص.ا.د.ق
|