سربازهای جمعه رو دوباره دیدم ، دیالوگهای خوبش دوباره قلقکم داد ، جایی از فیلم شعر شاملو از زبان دخترک فیلم ((اندیشه فولادوند)) شنیده میشود ، تکه ای از آن ، این است :
از بودن مکرر بر دار ، خسته ام
حالا شده حکایت من ، ... ترس از بیماری سخت ، جان کندن، از دست دادن برخی از اعضای بدن و از همه مهمتر تشویق نیلو باعث شد ، با هم پیش دکتر برویم ، ... توضیح دادن بیماری برایم مشکل بود ، نیلو اصرار داشت با من وارد اتاق دکتر بشه که قانعش کردم که توی اتاق نیاد. .. از همان لحظه که دکتر رو دیدم ، میدونستم نمیتونم به همین سادگیا توضیح بدم ، به هر جان کندنی بود ، گفتم ، در مقابل سوالات دکتر هم به سختی جوابگو بودم ، آخرش هم میدونستم درست حسابی نتونستم به دکتر حالی کنم که چه بلایی سرم اومده ، دکتر تشخیص داد عفونت دارم ، یک قرص برایم نوشت و آزمایش ، روی دفترچه نوشت آزمایش اورژانسی ...
شرح ماوقع رو به نیلو گفتم و او ناراحت بود چرا همه چیز رو خوب به دکتر توضیح ندادم ، خودم هم عذاب وجدان گرفتم ...
بی خیال مهم نیست ، بوی گلی که نیلو خریده بود مستم کرد ولی امروز فهمیدم بوی این گل هم مثل شراب زمینیه ، بوی گل مثل شراب زمینی چند ساعت مستت میکنه تازه لذت آن چنانی نداره اما رایحه دل انگیز نیلو مثل مستی همیشگیه با لذته که همیشه شیرینیش رو حس میکنی و دراوج هستی ... من در اوجم ... من باده نخورده مستم
+
نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت
1:0 AM  توسط ص.ا.د.ق
|
به نام خدا
سلام بر قدیمی های هم مهین
مطلبی در مورد میتینگ معروف سیزدهم مرداد دیدم که بی ارتباط به من نبوده ، لازم دیدم توضیحاتی مختصر بدم و طبق قول قبلی دیگه در این سایت پست نزنم .
ابتدا اینکه تصور میشد بنده تا مدت طولانی بعد از میتینگ مذکور با (Sanaz)بودم که به اطلاع می رسونم که چنین چیزی صحت نداره و من اواخر شهریور ماه همان تابستان (85) از ایشان جدا شدم اما بنا به دلایلی(خواسته ایشون) به ظاهر در سایت و یا در وبلاگ مشترک با ایشان رابطه داشتم ولی در واقعیت نه ... حتی در آن زمان که با ایشان بودم آن چنان که در سایت هم میهن روابط ما خاص و داغ نشان میداد نبود بلکه رابطه ای معمولی بود .
اما در مورد حساسیت هایی که از طرف من در میتینگ مطرح شده باید به عرض برسونم که این چنین نبوده یعنی حساسیتی نبوده و دلیل اصلی آن ، این بود که نمیخواستم کسی فکر کنه ایشون اومده یا به خاطر من اومده ، چون به همون دلیل بالا که رابطه ای خاصی نبوده و معمولی بوده نمی خواستم کسی بفهمه. چون خود ایشان رو برای رابطه ای خاص نمیخواستم .
از ایشان هم قبلا خواسته بودم در مورد بنده در این سایت و هیچ جای دیگر سخن نگویند چون با این رفتار برای من مشکل بوجود آورده بود باز هم این خواسته رو تکرار میکنم ، از دوستان هم میخواهم در باره ی من و گذشته من سخنی نگویند .
هر چند گذشته من وصحبت کردن درباره ی آن برایم ارزشی ندارد
...با تشکر ...
صادق
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت
0:44 AM  توسط ص.ا.د.ق
|
پرهام چی شد که اومدی به دنیا عمو جون ؟ اونم هفت مهر ..؟ یادت باشه به افتخار ورودت به اینجا از اونجا یه پست تو وبلاگم زدم ، به جاش باید یه ذره دل خوش به ما هدیه کنی کوچولو ... امروز هفتمین روز تولدته ... هفت روز صبر کردم تا این رو بنویسم اینجا ، تو اون چشات چی داری ؟ به چی فکر میکنی عمو جون ؟ چرا آتیش میزنی به نگاهت ادمو ؟
( اگه پرهام کوچولو رو بزرگتر میخوای ببینی کلیک کن رو عکسا )
+
+ بقسه اش باشه واسه بعد البته جبرا ، چون جمعه میخوام دوباره ازش عکس بگیرم ،...
حالا که اومدی چند سالته ؟ سواد داری پرهام ؟ وقتی اومدی خودت انتخاب کردی اومدی ؟ تنها اومدی ؟ کجا بودی تا حالا ؟ میدونی شش روز تو بیمارستان بودن سخته برات ولی .. ولش کن ..اصرار نکن عمو جون نمیگم ...وقتی تونستی حرف بزنی هر جور دلت خواست منو صدا بزن ولی اگر از من می پرسی منو به نام کوچکم صدا بزن ...
+
نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت
5:7 PM  توسط ص.ا.د.ق
|
همه فکر میکنند اتفاق ساده ای باشه ، اما خانواده من نمیدونند ،این لحظات همیشه کشنده بوده وقتی چیزی رو که انتظار نداشته باشی اتفاق افتاده باشه و تو خودت رو گول می زدی با توجیه های مسخره و بی ربط ! جالبه که این لحظات کشنده به هیچ کس ربطی نداره و تنها خودت باید با اون تنها باشی !
شهریست شلوغ با هیاهویی چند
بازار سیاه چشم و ابرویی چند
هر گوشه ی این شهر بساطی پهن است
ای عشق دل شکسته کیلویی چند؟!
((جلیل صفر بیگی))
در هر صورت سهم من الان این لحظاته ،هر عملی یک عکس العملی داره و من باید این لحظات رو تحمل کنم ، مسلما یه روز ، یه ماه ، یه سال ، یه قرن بالاخره تموم میشه ! خوب میگند آدم از چیزی که می ترسه سرش میاد برای منم که خیلی حساس بودم پیش اومد !حقمه ، .....
شاید که آینده از آن ما .... !
...
+
نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت
10:21 AM  توسط ص.ا.د.ق
|
افسوس که بیفایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم
امروز شنبه است و روز رستگاري به امامزاده طاهر ميروم ، ديگر همه چيز تمام شد ! دنيا و نفس كشيدن هم ... !
+
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت
9:37 AM  توسط ص.ا.د.ق
|
آه ای احمد ُ، دلم سخت تنگ است تا بیایم و سیگاری بگیرانیم ، آه احمد دلم برای قبر کوچکت تنگ شده است ، احمد شنبه منتظرم باش ، خواهم آمد
در این جا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب ، درهر نقب چندین حجره
در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
از این زنجیریان ؛
یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی، به ضرب دشنه ای کشته است
از این مردان یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن،
به خون نان فروش سخت دندان گرد، آغشته است
از اینان چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه رباخواری نشسته است
کسانی در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی نیمه شب، در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند
من اما ، هیچ کس را در شب تاریک توفانی نکشته ام
من اما، راه بر مرد رباخواری نبسته ام
من اما، نیمه های شب ، ز بامی بر سر بامی نجسته ام
در این جا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب ، درهر نقب چندین حجره
در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان،
هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشند فریاد...
من اما، در زنان چیزی نمی یابم؛
گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش....
من اما، در دل کهسار رویاهای خود؛
جز انعکای سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی،
که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند...
با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند؛
شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان؛
می گذشتم از تراز سرد خاک پست...
جرم اینست!!!
جرم اینست!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت
8:52 PM  توسط ص.ا.د.ق
|
داستان یک صادق

پاییز اگر بود وبارون بدون بهانه و اشک هایی که حالا به اندازه ی دریایی دلم شده به خیابون پناه میبردم ُ وحشیانه سیگار میکشیدم ، امام زاده طاهر که رسیدم روی قبر شاملو ولو می شدم ، فریاد میزدم ! ... به کدامین گناه ؟ !
اما امروز دزدان دریایی مرا به شک انداخته اند ، آیا من غرق شده ام ؟
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت
7:50 PM  توسط ص.ا.د.ق
|
آواتار جدیدم در سایت هم میهن ... یه حس عجیبی نسبت به این آواتار دارم ! کلا کیانو ریوز رو دوست دارم اما این عکسش فوقالعاده اس!

تفسیر این آواتار توسط بهاره عزیز (رز سیاه ):
ديدن آواتار جديد ايشان مايه مسرت است آن آواتارشان خيلي غم انگيز بود.
يك كمي وضعيت روحي ايشان بهبود يافته است ولي هنوز هم نتوانسته اند مسبب اين بهم ريختگي و
آشفتگي روحي را ببخشند براي همين هم اين آواتار به شدت حالت تدافعي دارد.
زود رنج شده اند اين را از حالت چهره اين آقا مي شود تشخيص داد.
روي صورت و كف دست سوژه سايه هاي باريك موازي ديده مي شود. حس ميله هاي زندان برايم تداعي شد. با اينكه سوژه زنداني به نظر نمي رسه و كاملا آزاده ولي يك حس خفيف زنداني بودن هم در عكس هست. پس احتمالا شما داريد به شدت نقش آدمهاي آزاد را بازي مي كنيد ولي هنوز در اسارت هستيد.حالا اين اسارته مي تواند هر چيزي باشد.
همچنان دوست داريد جلب نظر كنيد چرا كه باز هم آواتار را با نام خود امضا كرده ايد.
+
نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت
11:58 AM  توسط ص.ا.د.ق
|
خسته شدم از شک کردن ! این رو با هم بخونیم ! شایده برای من حداقل مفید باشه !
------------------------
اورفه، بهترین نوازندة عتیق بود. در توصیف سِحر ِ نوایش گفتهاند چنان بوده که درندگان، به شنیدنش به پایش میافتادند. شبی که اورفه، اوریدیس را به زنی گرفت، ماری سمّی همسرش را گزید. اورفه، بنوای سحرانگیز سازش تا پیش پلوتون و بهعالمِ مردگان رفت و باز بههمان نوای سِحرانگیز، پلوتون را متقاعد ساخت تا همسرش را به دنیای انسانها بازگرداند. پلوتون، پذیرفت، ولی شرطی پیش پایش گذاشت: برو، بهاین شرط که هرگز برنگردی و پشت سرت را نگاه نکنی. اورفه میرود؛ ولی در واپسین لحظة خروج برمیگردد و برای اطمینان از حضور اوریدیس و غلبه بر شکّش پشت سر را نگاه میکند. (نکند گم شده باشد؟ هنوز همراهم هست؟) و این، واپسین دیدار بود. دیداری که با نگرانی آغاز شد؛ لحظهای پایید و تمام شد. اطمینان خاطر ِ اورفه، لحظهای بیشتر دوام نیاورد؛ تنها همان دم که اوریدیس را پشت سرش دید.
+
نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت
3:0 AM  توسط ص.ا.د.ق
|
............
بی دلیل در راه بودم ! شاید قدم می زدم و سیگار نه سیگار نمی کشیدم ! مدتهاست نمی کشم . کافه
باز بود و شلوغ، داخل شدیم ( یادم رفت با دوستم قدم میزدیم) ! خواستیم سیگاری بگیرانیم ، فرمودند : خیر ! نمیشود
چرا : دستور رسیده ! نکشید ...( با ناراحتی و گرفتگی می گفت ) !
و ما : ای بابا
کافه تئاتر بود . علی آقا فرمودند : حالتون گرفته اس سیگار نمی تونید بکشید آیا ؟
و ما : ...
تشریف ببرید طبقه بالا ولی نگید که من گفتم سیگار بکشید !
رفتیم بالا و همون حال و هوای عجیب کافه تئاتر رو درک کردیم دوباره شاید ! سیگار میگیرانیم و یادم
میاد که ترک کردم ولی یک بار دیگه می کشم و بهترین سیگار عمرم شد ! دیگر نمی شکم ! اون بهترین
خاطره بود !
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت
6:40 PM  توسط ص.ا.د.ق
|