تبليغاتX
بزرگراه گمشده
سرزمین بی حاصل
دیروز دوباره افتتاحیه بود افتتاحیه ی حماسه برگ و باد و باران و چه کم بود بارانش اما دل خوش کرده ام به همان اندک اشکی که از چشم ما ( من + تو ) باریدن گرفت ، شوق پاییز ما را دیوانه کرد ، عجب حماسه ای است ، حماسه ی برگ و باد ، وقتی دستی چنان مهربان در دستت باشد و چشمهایی که نوازش میکند قلبی را که گره زده بهم و با پاییز سرودی عجیب میخوانیم ، باد عجب موهبتی است ، آهنگ مینوازد و برگ در میانه ی جمع هنرمندانه می رقصد ، بالاخره اول مهر شد و اولین است که ما (من + تو) گام برداشتیم در اولین روزش ، گاهی زمستانی شدیم اما پاییز تن طلایی چنان ما را در بر گرفت که دوباره پرستو وار پرواز کردیم به اوج و چه زیبا بود لبخندت ، نشد که بگویم جنبش باد و برگ و بارانت مبارک ، نشد که بگویم پاییزت مبارک (گرچه پشت سیم همین دیشب گفتم)

سه برگ به زمین رسید پاییز شد

حالا باران باریدن گرفته و ابر ها در آسمان هستند ، وه که چه  زیباییست ، ابر ها حس لطیفی دارند از جنس عشق و باران و باران ... بیا برویم زیر باران  کام بگیرم از ...  بیا برویم باد ما رو حالی خوش بدهد ، بیا برویم با برگ ها دوست بشوینم ...بیا برویم نیلو ... ای کاش لحظه ی روبرو قابل توصیف بود باد چنان بر چشمانم سیلی می زند که باورم نمیشود ( پنجره ی اتاقم باز است ) و حالا باران باریدن گرفت، در دومین روز پاییز ۸۸ ساعت کمی مانده به یک بعد از ظهر  ... و حالا میتوانم به تو بگویم عیدت مبارک ، بارانت مبارک ....

چند ترانه و شعر پاییزی مناسب با حال و هوای پاییزی و بارانی انتخاب کردم ، بخوانیم و لذت ببریم ، (همه اشعار در ادامه مطلب )

۱. خزان نامه(بخش های مربوط به توصیف پاییز) ... شاعر : م .آزاد
من متولدِ پاييزم،
فصل ِ زردی
فصل ِ بادِ وحشی
فصل ِ شاعرهای پير
فصل ِ نقاشان بی نظير
کس چه می داند!
شايدم بس دلگير!!




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 2:12 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

جشن زوال استبداد دینی

بیش از چند بار نامه دکتر سروش را خواندم و خواندم و باز هم خواندم ، چقدر نثر استاد ، استادانه و زیباست ، جدا از مسائل سیاسی و پیام بزرگی که در این نامه به خامنه ای داده شده ، احساس میکنم دوباره دارم نوشته ای از دکتر شریعتی میخوانم ، چه احساس خوبیست و از آن بهتر عذرخواهی استاد سروش از ملت ایران در این نامه بود .

دکتر سروش

این نامه با ادبیاتی فوق العاده زیبا و استفاده از ترکیبات به جا نوشته شده ، تیز هوشی و آینده نگری و تحلیل نسبتا بی نقصی نیز در این نامه مشاهده کردم و از همه مهمتر امیدی که به ملت با این نامه هوشیارانه تزریق و دوباره تزریق  شد . ما به تئورسین نیاز داریم و خواهیم داشت ، چه خوب که هنوز دکتر سروش با ماست . ای کاش بیشتر از این ها خود را درگیر این ملت و انقلاب سبز کند .

نامه دکتر سروش به خامنه ای را  در ادامه مطلب میتوانید مشاهده کنید . ضمنا از سایت دکتر سروش هم دیدن کنید بسیار جالب و مفید خواهد بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 7:51 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

شمس لنگرودی گفت : 

 دخترم!
سنت‌شان بود
زنده به گورت كنند
تو كشته شدى
ملتى زنده به گور مى‌شود.
ببين كه چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد
او كه پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مى‌خورد.
تو فقط ايستاده بودى

و خوشدلانه نگاه مى‌كردى
كه به خانه‌ات برگردى
اما ديگر اتاق كوچك خود را نخواهى ديد دخترم
و خيل خيال‌هاى خوش آينده
بر در و ديوارش پرپر مى‌زنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حيران
كه مضطربانه چهره‌ى صيادش را جستجو می‌كند
تو به دام افتادى
همچون خوشه‌ى انگورى
كه لگدكوب شد
و بدل به شراب حرام مى‌شود.
كيانند اينان
پنهان بر پنجره‌ها، بام‌ها
كيانند اينان در تاريكى
كه با صداى پرنده‌ى خانگى
پارس مى‌كنند.
كشتندت دخترم
كشتندت
تا يك تن كم شود
اما تو چگونه اين همه تكثير مى‌شوى.
آه نداى عزيز من

گل سرخى كه بر گلوى تو روئيده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه‌ى ايران را در ترنم گلبرگ‌هايش فرو پوشانيد
و اينانى كه ندا داده‌اند
بلبلانند
ميليون‌ها تن كه گرد گلى نشسته
و نام تو را مى‌خوانند.
يعنى ممكن است صداشان را كه براى تو آواز مى‌خوانند نشنوى
يعنى پنجره‌ات را بستند كه صداى پيروزى خود را هم نشنوى
ببين كه چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد
او كه صيد حلال مى‌خورد.

این شعر را می توانید با صدای خود شاعر در اینجا بشنوید

شعر بالا از محمد شمس لنگروی برای ندا آقا سلطان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:3 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

 

 

 

گنه کرد در بلخ آهنگری ... به شوشتر زدند گردن مسگری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 8:42 AM  توسط ص.ا.د.ق  | 

 

همه فکر میکنند اتفاق ساده ای باشه ، اما خانواده من نمیدونند  ،این لحظات همیشه کشنده بوده وقتی چیزی رو که انتظار نداشته باشی اتفاق افتاده باشه و تو خودت رو گول می زدی با توجیه های مسخره و بی ربط ! جالبه که این لحظات کشنده به هیچ کس ربطی نداره و تنها خودت باید با اون تنها باشی !

شهریست شلوغ با هیاهویی چند
بازار سیاه چشم و ابرویی چند
هر گوشه ی این شهر بساطی پهن است
ای عشق دل شکسته کیلویی چند؟!
((جلیل صفر بیگی))
 
در هر صورت سهم من الان این لحظاته ،‌هر عملی یک عکس العملی داره و من باید این لحظات رو تحمل کنم ، مسلما یه روز ، یه ماه ، یه سال ، یه قرن بالاخره تموم میشه !‌ خوب میگند آدم از چیزی که می ترسه سرش میاد برای منم که خیلی حساس بودم پیش اومد !‌حقمه ، .....
شاید که آینده از آن ما .... !‌
 
 
...
+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 10:21 AM  توسط ص.ا.د.ق  | 

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد
...

-------------------------------------- 

ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است
 "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 2:45 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم

امروز شنبه است و روز رستگاري به امامزاده طاهر ميروم ، ديگر همه چيز تمام شد ! دنيا و نفس كشيدن هم ... !‌

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 9:37 AM  توسط ص.ا.د.ق  | 

آه ای احمد ُ، دلم سخت تنگ است تا بیایم و سیگاری بگیرانیم ، آه احمد دلم برای قبر کوچکت تنگ شده است ،  احمد شنبه منتظرم باش ، خواهم آمد

در این جا چهار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، درهر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

از این زنجیریان ؛

 یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی، به ضرب دشنه ای کشته است

از این مردان یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن،

به خون نان فروش سخت دندان گرد، آغشته است

از اینان چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه رباخواری نشسته است

کسانی در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نیمه شب، در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند

من اما ، هیچ کس را در شب تاریک توفانی نکشته ام

من اما، راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما، نیمه های شب ، ز بامی بر سر بامی نجسته ام

در این جا چهار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، درهر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان،

هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشند فریاد...

من اما، در زنان چیزی نمی یابم؛

 گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش....

من اما، در دل کهسار رویاهای خود؛

جز انعکای سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی،

که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند...

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند؛

شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان؛

می گذشتم از تراز سرد خاک پست...

جرم اینست!!!

جرم اینست!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 8:52 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

 آواتار جدیدم در سایت هم میهن ... یه حس عجیبی نسبت به این آواتار دارم ! کلا کیانو ریوز رو دوست دارم اما این عکسش فوقالعاده اس!

تفسیر این آواتار توسط بهاره عزیز (رز سیاه ):

ديدن آواتار جديد ايشان مايه مسرت است آن آواتارشان خيلي غم انگيز بود.
يك كمي وضعيت روحي ايشان بهبود يافته است ولي هنوز هم نتوانسته اند مسبب اين بهم ريختگي و
آشفتگي روحي را ببخشند براي همين هم اين آواتار به شدت حالت تدافعي دارد.
زود رنج شده اند اين را از حالت چهره اين آقا مي شود تشخيص داد.
روي صورت و كف دست سوژه سايه هاي باريك موازي ديده مي شود. حس ميله هاي زندان برايم تداعي شد. با اينكه سوژه زنداني به نظر نمي رسه و كاملا آزاده ولي يك حس خفيف زنداني بودن هم در عكس هست. پس احتمالا شما داريد به شدت نقش آدمهاي آزاد را بازي مي كنيد ولي هنوز در اسارت هستيد.حالا اين اسارته مي تواند هر چيزي باشد.
همچنان دوست داريد جلب نظر كنيد چرا كه باز هم آواتار را با نام خود امضا كرده ايد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 11:58 AM  توسط ص.ا.د.ق  | 

این روزها هوا گرم شده ، این روزها زود عصبی میشم ، در حالی که سعی میکنم خاطرات رو مرور کنم ، روزمرگی و کارهای بیهوده ماشینی و انسانی اجازه نمیده به عطر بهار نارنج و به روزهای خوب فکر کنم ، این روزها سیگار نمیکشم و تنها خسته ام ، در به در کوچه ی خاطرات هم میهن شدم ، یاد قرار های با شکوه هم میهن این روزها دلم رو هوایی کرده ، از بلند ترین نقطه ی عالم فریاد زدم وسرخ پوستی رقصیدم ولی دردم دوا نشد ، به دنیال بهانه ای بودم تا روزهای خوب با هم بودن رو تکرار کنم ، تابستان شد و سالگرد هم میهن ، قلم روکنار گذاشتم و با پر نوشتم : 4 مرداد روز عاشقیست ! بیایید دور هم چهار مین سالروز تولد هم میهن را جشن بگیریم

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 8:10 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

در سایت محترم هم میهن تاپیکی دارم با عنوان مسابقه تفسیر عکس ، که دوستان لطف میکنند و عکس منتخب من رو تفسیر میکنند ، فکر میکنم ۱۰ هفته از این مسابقه گذشته است ، تصمیم گرفتم، امروز یکی از این عکس ها رو همراه با تفسیر نمونه در اینجا قرار بدم تا شما هم ببینید :

عکس مورد نظر :

پرنده : ميداني دريا لحظه‌هاي پيش كه در وجود بي‌كرانه‌ات چون ماهيان مستْ، غوطه‌ور بودم

. تمام درد و رنج و غم هاي درونم را از ياد برده بودم.
در تو ناخواسته سبك مي شود دلم، آرامشت آرامم مي‌كند، سكوتت
با آن نواي دلنگيز ريزموجهاي مهربانت تداوم مي‌بخشد اين آرامش را،
پايم را كه در خناكي اين آب فرو مي‌برم بي‌اراده چشمانم مشتاق كاويدن
ژرفاي رمز‌آلودت مي‌شوند، كه چيست راز اين وجود بي‌كران كه هر دَم،
تن بي‌قرار مرا به خود،مي خواند. اين دختركان آفتاب
با بوسه‌هاي گرم و شعف انگزيشان
و نسيم با دستان نوازشگرش كه انگار لحظ‌ه‌اي پيش هم آغوش گلبرگ كلي بوده
و خاطرش را برتن من تكرار مي كند، لذتي دارد كه مرددم مي‌كند
و به خلصه‌اي مي‌برد مرا كه اندكي دل كندن از اين حال خوش مستي مشكل مي‌شود.
اما نمي‌دانم دانسته‌اي كه ديوانه‌وار مشتاق در تو رقصيدنم
و اين جايگاه بازمانده از خاطره‌اي دور تنها مأواي زميني قابل ستايش من است ،
 چرا كه دراوج مهرباني عشق بازي من با تو را مي‌بيند
 و آرام‌تر و صبورتر از هر پير دانايي سكوت مي‌كند.
حواست هست، آن ابرك سفيد پاورچين پاورچين به تو نزديك مي‌شود
 تا تني به آب بزند و در عين حال عاشقانه ما را برهم نزند.
مي‌بيني از خود بي ‌خودي مرا و پوچي تماميِ، ناكامي‌ها و تلخي‌ها
 و سختي‌هايم را،
وقتي اينگونه مهربانانه و زيبا مرا به خود مي‌خواني ...
تو نيز حس كرده‌اي كه در اوج جواني ،رفاقتت
 با من چه ژرفايي به عمق نگاهم بخشيده ،
آنچنان كه گاهي مي‌انديشم پيرتر از اين پيرمرد چوبي تنهايم...


+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 3:33 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

 
به میز نگاه میکنم
یه نفر در کنار فنجون قهوه اش
یه نامه جا گذاشته
هیچ کس چیزی نگفته
ولی من میدونم
اینو اون بهش داده
یه نفر دوان دوان از کنارم میگذره
یه کتاب دستشه
با یه جلد آبی
هیچ کس چیزی نگفته
ولی من میدونم
اینو اون بهش داده
دست هام رو باز میکنم
هیچی توش نیست
هیچ کس چیزی نگفته
ولی شما میدونید
اینو اون بهم داده
هیچ کس چیزی نگفته
ولی من میدونم
اونو فقط خودم میتونم ببینم
 
 
 
 
 
پی نوشت:::مدتی پیش. مدتی بود. در جائی. کسی چیز هائی می نوشت. مدت ها کذشته و از اون آدم این یکی خوب یادم مونده.
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 11:27 PM  توسط ص.ا.د.ق  | 

خدايا!

براي من نه

براي اين باغ داغ ديده

پرنده‌اي سبز كن!

 ----------------------------------------------------

درمورد مسئله انتخابات سکوت میکنم . به قولی اعتراض نکردن بهترین اعتراضه !(البته با این وضعیت)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 3:13 AM  توسط ص.ا.د.ق  |