همه فکر میکنند اتفاق ساده ای باشه ، اما خانواده من نمیدونند ،این لحظات همیشه کشنده بوده وقتی چیزی رو که انتظار نداشته باشی اتفاق افتاده باشه و تو خودت رو گول می زدی با توجیه های مسخره و بی ربط ! جالبه که این لحظات کشنده به هیچ کس ربطی نداره و تنها خودت باید با اون تنها باشی !
شهریست شلوغ با هیاهویی چند
بازار سیاه چشم و ابرویی چند
هر گوشه ی این شهر بساطی پهن است
ای عشق دل شکسته کیلویی چند؟!
((جلیل صفر بیگی))
در هر صورت سهم من الان این لحظاته ،هر عملی یک عکس العملی داره و من باید این لحظات رو تحمل کنم ، مسلما یه روز ، یه ماه ، یه سال ، یه قرن بالاخره تموم میشه ! خوب میگند آدم از چیزی که می ترسه سرش میاد برای منم که خیلی حساس بودم پیش اومد !حقمه ، .....
شاید که آینده از آن ما .... !
...
+
نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت
10:21 AM  توسط ص.ا.د.ق
|